X
تبلیغات
شاهین
روزنامه نگار

از کجا فهمیدم که مُردی؟

من که تا آن روز مُرده ندیده بودم! تا آن روز هیچ کس در آغوشم نمُرده بود! هیچ کس آخرین نگاهش به زندگی را در عمق چشمان من خرج نکرده بود! هیچ کس....می فهمی؟!.....هیچ کس!

از کجا فهمیدم که مُردی؟

از کجا فهمیدم که چشمهایت با چشمهای یک ثانیه قبل خودت(!) فرق دارد؟ این تفاوت چه بود و من منِ بی تجربه، منِ مُرده ندیده! چگونه آن تفاوت را درک و در کسری از ثانیه تفسیرش کردم. فتوا دادم و با اطمینانی لبریز از جسارت دست جوانم را روی پلک های پیرت کشیدم. پلکهای مهربانِ حرف گوش کن تو، مثل مخملی که در جهت خوابش نوازش شده باشد، آرام بسته شدند و قصه ات به پایان رسید و تمام شدی! تو رسماً مُردی....با حکمی که دست من امضا و منتشرش کرد....منی که عاشقت بودم!

حالا 16 سال از آن روز میگذرد و من هرسال بیش از پارش غرق بهت و حیرتی شگرف هستم. راستی من از کجا فهمیدم که مُردی؟ آن قاطعیت وحشتناک که فراتر از ابعاد روحی من در چند ثانیه ای غریب تبلور پیدا کرد و پای حکم مرگ تو را مهر کرد، از کدام سرچشمه سیراب شده بود که اینگونه مست و خشن قاطعانه حکم می داد و خبر مرگ تو را به همه می رساند؟ چه چیزی مرا این قدر قاطع کرده بود که تا این حد بی رحمانه بدون اشک! از مرگ تو حرف بزنم؟

از کجا فهمیدم که مُردی؟

هرچه بود در چشمان تو بود. چشمان پیرمرد مهربانی که تا ثانیه ای قبل - با تمام تکیدگی اش از دو سال بسترنشینی - در آغوش من زنده بود، با چشمان مرده ای که از آغوش من به روی تخت باز می گشت تفاوتی شگرف داشت. تفاوتی که نه می توانم ترسیمش کنم، نه توان توصیفش را دارم و نه قدرت مرور خاطره اش را! حتی الان نمیدانم که آن تفاوت چه بود(با اینکه لحظه لحظه آن طوری اسلایدگونه در خاطرم به ثبت رسیده که حتی عمداً هم پاک نمی شود!) اما می دانم که بود. تفاوتی به عظمت «مرگ» و به زیبایی «زندگی»!

آری تو که حیات را به من آموخته بودی، آموزگار مرگم نیز شدی.....

تقدیم به روح شریف باباجون

+ نوشته شده در  پنجم اردیبهشت 1392ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
چشمهای وق زده اش

خیره به قفس های روان آهنین بود

- و سرنشینان غمزده شان -

که با نگاهی چندش آور

خیره و مات

وحشت زده

و محترمانه

به او زل زده بودند

و حلزون وار می گذشتند

آری! از جماعت سان می دید

اویی که همه عمر در حسرت احترام بود

و حالا مغزش

سنگفرش اتوبان است!

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1391ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
مورچه روی کاشی حمام،شاد و سرخوش در حال بالا رفتن بود که دوش تلفنی رو گرفتم روش.بعد روی پنجه هام نشستم و چشم دوختم به جدال بی فایده اش با مرگ وقتی از گرداب چاه فاضلاب چهره مرگ رو تشخیص می داد و با چشمهای از وحشت گرد شده بهش نگاه می کرد،فریاد میکشید و دست و پا میزد و من نگاهش می کردم و لذت می بردم.....زنگ صدایش هنوز در گوشم ناقوس میزند!
+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1391ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
روایت داریم که خدا برای تنبیه آدمهای خاص یک راهکار خاص داره که در چند مرحله اجرا میشه:
1- محل کار اونها رو میبره توی خیابونی که جا پارک توش کیمیاست!
2- وقتی طرف میاد و دیرش شده و 20 بار از اداره بهش زنگ زدن که جلسه منتظر شماست،برای پیدا کردن چاپارک 40 دقیقه معطل میشه!
3- بعد 40 دقیقه اون ته خیابون با فاصله 2 کیلومتر تا مقصد جاپارک پیدا میشه!
4- بعد که طرف داره توی بارون سلانه سلانه میره طرف محل کارش خدا در سکانس پایانی آخرین ضربه رو محکمتر میزنه! طرف داره زیر لب فحش میده که با چشمهای از تعجب گشاد شده میبینه که جاپارکها یکی بعد از دیگری خالی میشن و یکی از جاپارک خالیها درست روبروی پنجره اتاق کارشه! بدبخت میدونه که تا بره ماشین بی صاحابش رو از اون ته بیاره حسن و حسین و اوس غلامحسین اومدن ریدن تو جاپارک به این نازی!

روایت دیگه ای هم داریم که توی بهشت همینجور جاپارک ریخته! دونبش...خوشگل...نزدیک مقصد و همراه با حوری اضافه! آقا یک حالی میکنن این بهشتی ها.... این جاپارکهای حوری دار یک حالی بهشون میده که ننه به بابا نداده! حالا باز برو گناه کن!

+ نوشته شده در  ششم دی 1391ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
طرفداران محیط زیست دروغ میگویند
در روزگار ما خون آدمی از خون هیچ حیوانی رنگین تر نیست
خون لاشه گربه وسط اتوبان
درست همرنگ خون برادرم بود
پریروز رگ زد و مرد!

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1391ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 

از بچگی عاشق اون بودم که جاپارک باشم. از اون جاپارکهای خوب دونبش. از اون جاپارکها که با یه فرمون میری و کنج جوب استپ میکنی! ملت از خونه که راه میافتن برای داشتنم دست به دعا بشن. گاهی سرم دعوا و چاقو کشی و آدم کشی کنن. به اونی که صاحبم شده حسودی کنن. بعضی ها باهام بیزینس کنن و میلیاردر بشن! منم هی واسه ملت ناز کنم و پیدا نشم. از ملت گردیدن و از من گم گردیدن!

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1391ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
به سلامتی اون پیرمرد آلزایمری که وسط یه شهر شلوغ گم شده. آروم و بی صدا روی سکوی جلوی یه خونه ی غریبه نشسته و اشک توی چشماش حلقه زده، اما روش نمیشه کاغذ آدرسی که خونواده توی جیبش گذاشتن رو دربیاره و به یه رهگذر بگه: «ببخشید آقا؛ من گم شدم!! میشه کمکم کنین؟!»

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
از بچگی عاشق اون بودم که یه من ریش باشم. از اون ریشها که واسه آدم شغل و پول و پست و شهرت رو یه جا میاره. بعد اونهایی که من رو دارن به داشتنم افتخار کنن. اونهایی هم که من رو ندارن به نداشتنم افتخار کنن با چاشنی فحش به اعضای گروه اول!

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1391ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 

از بچگی عاشق اون بودم که گدا باشم. از اون گداهای سمج که خمار سر چهارراه ها کاسبی میکنن. بعد اونهایی که بهم کمک می کنن حس کنن که از خدا طلبکار شدن و تاوان همه بدکاری های زندگی شون رو دادن. اونهایی که کمک نمی کنن هم حس کنن که به "رواج نیافتن پدیده تکدی گری" کمک شایانی کردن و با فرهنگ بالای خودشون حال کنن! من راضی،اونها راضی......!

+ نوشته شده در  سوم آبان 1391ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
مردم قانعی داریم. مردمی که دلار را 3700 تومن میخرند، برای خریدن یک نان بربری یا سنگک اسکناس هزاری سبز خرج میکنند، شب با غم جور کردن اجاره سر برج به خواب میروند و صبح با رویای دلار 2000 تومانی از خواب بر میخیزند اما صدای نفس کشیدن‌شان هم رنگ و بویی از اعتراض به خود نمی‌گیرد!

مردم قانعی داریم. مردمی که داروهای حیاتی بیمارشان را نمیابند و بعد با چشمهای از تعجب گرد شده در این سایت و آن سایت می‌خوانند که در این وانفسای تحریم، فلان آقازاده دلارهای دولتی داروهای مردم را صرف واردات لوازم آرایشی کرده و پول کلانی به جیب زده است!

مردم قانعی داریم. مردمی که دغدغه های روزمرگی شان را با دغدغه های این برهه حساس تاریخی (که معلوم نیست بالاخره بعد از سی سال کی می‌خواهد از حساسیت خارج شود؟!)گره می زنند و صبورانه فریادهایشان را خرج راننده ای می کنند که بوق نزده جلوی پایشان پیچیده است!

مردم قانعی داریم. مردمی که با این همه درگیری و معضل و مشکل کوچک و بزرگ دل می‌بندند به شادی ناشی از یک شوت و تا صبح در خیابان پایکوبی می‌کنند! آنها به هوا می‌پرند با توپی که به تور بوسه می‌زند. کاری هم ندارند که در این میان سه بار هم تیر دروازه مان لرزیده و شانس پاشنه در خانه مان را از جا کنده است!

مردم قانعی داریم لعنتی ها.....این جماعت برای شادی به هزینه زیادی نیاز ندارند......آنها را مثل بچه ها می‌شود با یک آبنبات قیچی کوچک هم شاد کرد......چرا این همه وضوح را نمی بینید؟.....لعنتی ها،بازکنید آن چشمان کور شده‌تان را!

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1391ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني |