روزنامه نگار
صدای لا اله الا الله جماعت شده بود ساعت شماطه دار صبحگاهی....

وقتی همسایه مرض شد، من خواب بودم

وقتی همسایه درد میکشید، من هنوز خواب بودم....

وقتی همسایه مُرد، من همچنان خواب بودم....

وقتی من بیدار شدم....

سهم همسایه لا اله الا الله بود و هفت قدم پشت تابوت!

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1392ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 

سعید سلطانی فر شهید شد

پروازی بلندتر از شاهین

سعید سلطانی فر در تابستان 1340 به دنیا آمد. او در سن 17سالگی در تیم شاهین تهران به عنوان بازیکن ثابت در تیم اصلی قرار گرفت و در کنار بازیکنانی چون مجتبی محرمی، مرتضی یکه، امیر قلعه نویی، کریم باوی، محمدرضا شکورزاده، حجت شاه نباتی، فریدون برقی و ...... طلایی ترین دوران شاهین بعد از انقلاب را رقم زدند.سلطانی فر قبل از شیمیایی شدن موفق شده بود که علی رغم جوانی بسیار در تیمهای منتخب تهران(لیگ قدس) و اردوهای تیم ملی حضور یابد.او مدتی هم عضو پرسپولیس بود و در چند بازی دوستانه پیراهن این تیم را پوشید اما عشق به میهن او را از میادین فوتبال به میدانهای جنگ کشاند.



عکس تیمی شاهین تهران در اوج:

ایستاده از راست:

کریم باوی، محمد رضا شکورزاده، سعید سلطانی فر، حجت الله شاه نباتی، محمود معمار، مجتبی محرمی.

نشسته از راست:

محمود پازوکی، قاسم موافق، محمدحسین ضیایی، امیر قلعه نویی، مصطفی اردستانی.

وی که در واحد جنگ صدا و سیما مشغول به کار بود،در سال 1367 هنگام تصویربرداری از جنایات رژیم بعثی در حلبچه دچار عارضه شیمیایی شد و بالاجبار و بدون ادعا فوتبال را رها کرد و به هنرنمایی در عرصه سینمای دفاع مقدس روی آورد.او در فیلم اپیزودیک «تویی که نمیشناختمت» خوش درخشید و تحسین شد.



 سعید سلطانی فر بازیکن تیم فوتبال شاهین در دهه شصت به دنبال تحمل بیماری سرطان ناشی از عوارض شیمیایی سرانجام در بیمارستانی در مالزی دعوت حق را لبیک گفت و به لقاءالله نایل شد و به رفقای شهیدش پیوست.



 

خورشیدی، جاویدی، ای شهید

سعید جان شهادت مبارک!

روزی که توپ را برای اولین بار جلوی پاهای کوچکم انداختی، چه میدانستم که امروز باید برایت مرثیه بنویسم. بخدا که اگر میدانستم اینقدر دلبسته ات نمیشدم....نمیدانستم تنهایی های بزرگ کوچکمردی به نام من را پر کردن یعنی تاابد در ذهنی کوچک حک شدن و هرگز پاک نشدن!آری، تو هرگز پاک نشدی!حتی وقتی که دیگر اصلا نبودی.....

سعید جان، راستش را بخواهی هیچ مرگی جز شهادتت لایقت نبود......حیف بودی......خوشا به حالت...بی خیال دل ما،دل تو شاد.سلام ما را هم به خدا برسان...همین!

شاهین تهرانی

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
از هرکی می پرسم چرا فلانی حقمون رو خورده؟میگه عیبی نداره،خدا جای حق نشسته!!

میگم موافقین خدا از جای دیگران بلند بشه، بره سرجای خودش بشینه؟

هرکی سر جای خودش،شاید ما هم به حق خودمون رسیدیم!!
+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1392ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 

از کجا فهمیدم که مُردی؟

من که تا آن روز مُرده ندیده بودم! تا آن روز هیچ کس در آغوشم نمُرده بود! هیچ کس آخرین نگاهش به زندگی را در عمق چشمان من خرج نکرده بود! هیچ کس....می فهمی؟!.....هیچ کس!

از کجا فهمیدم که مُردی؟

از کجا فهمیدم که چشمهایت با چشمهای یک ثانیه قبل خودت(!) فرق دارد؟ این تفاوت چه بود و من منِ بی تجربه، منِ مُرده ندیده! چگونه آن تفاوت را درک و در کسری از ثانیه تفسیرش کردم. فتوا دادم و با اطمینانی لبریز از جسارت دست جوانم را روی پلک های پیرت کشیدم. پلکهای مهربانِ حرف گوش کن تو، مثل مخملی که در جهت خوابش نوازش شده باشد، آرام بسته شدند و قصه ات به پایان رسید و تمام شدی! تو رسماً مُردی....با حکمی که دست من امضا و منتشرش کرد....منی که عاشقت بودم!

حالا 16 سال از آن روز میگذرد و من هرسال بیش از پارش غرق بهت و حیرتی شگرف هستم. راستی من از کجا فهمیدم که مُردی؟ آن قاطعیت وحشتناک که فراتر از ابعاد روحی من در چند ثانیه ای غریب تبلور پیدا کرد و پای حکم مرگ تو را مهر کرد، از کدام سرچشمه سیراب شده بود که اینگونه مست و خشن قاطعانه حکم می داد و خبر مرگ تو را به همه می رساند؟ چه چیزی مرا این قدر قاطع کرده بود که تا این حد بی رحمانه بدون اشک! از مرگ تو حرف بزنم؟

از کجا فهمیدم که مُردی؟

هرچه بود در چشمان تو بود. چشمان پیرمرد مهربانی که تا ثانیه ای قبل - با تمام تکیدگی اش از دو سال بسترنشینی - در آغوش من زنده بود، با چشمان مرده ای که از آغوش من به روی تخت باز می گشت تفاوتی شگرف داشت. تفاوتی که نه می توانم ترسیمش کنم، نه توان توصیفش را دارم و نه قدرت مرور خاطره اش را! حتی الان نمیدانم که آن تفاوت چه بود(با اینکه لحظه لحظه آن طوری اسلایدگونه در خاطرم به ثبت رسیده که حتی عمداً هم پاک نمی شود!) اما می دانم که بود. تفاوتی به عظمت «مرگ» و به زیبایی «زندگی»!

آری تو که حیات را به من آموخته بودی، آموزگار مرگم نیز شدی.....

تقدیم به روح شریف باباجون

+ نوشته شده در  پنجم اردیبهشت 1392ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
چشمهای وق زده اش

خیره به قفس های روان آهنین بود

- و سرنشینان غمزده شان -

که با نگاهی چندش آور

خیره و مات

وحشت زده

و محترمانه

به او زل زده بودند

و حلزون وار می گذشتند

آری! از جماعت سان می دید

اویی که همه عمر در حسرت احترام بود

و حالا مغزش

سنگفرش اتوبان است!

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1391ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
مورچه روی کاشی حمام،شاد و سرخوش در حال بالا رفتن بود که دوش تلفنی رو گرفتم روش.بعد روی پنجه هام نشستم و چشم دوختم به جدال بی فایده اش با مرگ وقتی از گرداب چاه فاضلاب چهره مرگ رو تشخیص می داد و با چشمهای از وحشت گرد شده بهش نگاه می کرد،فریاد میکشید و دست و پا میزد و من نگاهش می کردم و لذت می بردم.....زنگ صدایش هنوز در گوشم ناقوس میزند!
+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1391ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
روایت داریم که خدا برای تنبیه آدمهای خاص یک راهکار خاص داره که در چند مرحله اجرا میشه:
1- محل کار اونها رو میبره توی خیابونی که جا پارک توش کیمیاست!
2- وقتی طرف میاد و دیرش شده و 20 بار از اداره بهش زنگ زدن که جلسه منتظر شماست،برای پیدا کردن چاپارک 40 دقیقه معطل میشه!
3- بعد 40 دقیقه اون ته خیابون با فاصله 2 کیلومتر تا مقصد جاپارک پیدا میشه!
4- بعد که طرف داره توی بارون سلانه سلانه میره طرف محل کارش خدا در سکانس پایانی آخرین ضربه رو محکمتر میزنه! طرف داره زیر لب فحش میده که با چشمهای از تعجب گشاد شده میبینه که جاپارکها یکی بعد از دیگری خالی میشن و یکی از جاپارک خالیها درست روبروی پنجره اتاق کارشه! بدبخت میدونه که تا بره ماشین بی صاحابش رو از اون ته بیاره حسن و حسین و اوس غلامحسین اومدن ریدن تو جاپارک به این نازی!

روایت دیگه ای هم داریم که توی بهشت همینجور جاپارک ریخته! دونبش...خوشگل...نزدیک مقصد و همراه با حوری اضافه! آقا یک حالی میکنن این بهشتی ها.... این جاپارکهای حوری دار یک حالی بهشون میده که ننه به بابا نداده! حالا باز برو گناه کن!

+ نوشته شده در  ششم دی 1391ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
طرفداران محیط زیست دروغ میگویند
در روزگار ما خون آدمی از خون هیچ حیوانی رنگین تر نیست
خون لاشه گربه وسط اتوبان
درست همرنگ خون برادرم بود
پریروز رگ زد و مرد!

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1391ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 

از بچگی عاشق اون بودم که جاپارک باشم. از اون جاپارکهای خوب دونبش. از اون جاپارکها که با یه فرمون میری و کنج جوب استپ میکنی! ملت از خونه که راه میافتن برای داشتنم دست به دعا بشن. گاهی سرم دعوا و چاقو کشی و آدم کشی کنن. به اونی که صاحبم شده حسودی کنن. بعضی ها باهام بیزینس کنن و میلیاردر بشن! منم هی واسه ملت ناز کنم و پیدا نشم. از ملت گردیدن و از من گم گردیدن!

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1391ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
به سلامتی اون پیرمرد آلزایمری که وسط یه شهر شلوغ گم شده. آروم و بی صدا روی سکوی جلوی یه خونه ی غریبه نشسته و اشک توی چشماش حلقه زده، اما روش نمیشه کاغذ آدرسی که خونواده توی جیبش گذاشتن رو دربیاره و به یه رهگذر بگه: «ببخشید آقا؛ من گم شدم!! میشه کمکم کنین؟!»

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1391ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني |