روزنامه نگار

سلام رفیق،حالت چطوره؟

اگر از احوالات ما خواسته باشی ملالی نیست که باقی نمانده باشد!یادت می آید که گفته بودم هنوز معلوم نیست که آدمیم یا نه؟گفتی این چیزها به ما ربطی ندارد.زندگی ات را بکن و مثل همه مردم به روزمرگی ها بیاندیش.ما هم آمدیم مثل بچه آدم چشم بدوزیم به المپیکی که این روزها در گوانگ ژو جاری است و ذوقمرگ شویم از مدال گرفتن اعضای کاروانمان که ناگاه همه چیز به هم ریخت!حالا کار به جایی رسیده که دیگر نمیدانیم اصلا ایرانی هستیم یا نه؟

راستش از همان وقتی که چینی ها ثابت کردند به واقع لایق لقب دوست و برادر هستند و ما میتوانیم روی رفاقت آنها تا ته خط حساب کنیم(!) و در همین راستا افتتاحیه را با آن واژه مجعول و بی مفهوم کلید زدند و در مقابل مسوولان تیم ایران هم تصمیم گرفتند روابط سیاسی - اقتصادی با چین را فدای یک اسم ساده نکنند - دریای خداست!چه فرقی میکند که اسمش چه باشد؟! - در نماینده ایران بودن کاروان اعزامی شک و شبهاتی مطرح شد،اما خب وقتی اسم ایران بالای سر آنهاست و مدال گرفتنشان را با پرچم سه رنگی که دوستش داریم،رسمی میکنند،مگر میتوان نگران نتایج شان نبود؟اینجا بود که شک رخنه کرد.چطور من ایرانی خواهان موفقیت این کاروان نیستم؟این کاروان ایران نیست - که شواهد رسمی چیز دیگری نشان میدهند - یا من ایرانی نیستم؟!

همین شک هر صبح وادارمان میکرد که در اولین وبگردی روزانه،جدول مدالهای گوانگ ژو را چک کنیم و جایگاه کاروانی که نام ایران را یدک میکشد.«انگار که نه!هنوز هم ایرانی ام.هنوز هم ته قلبم دوست دارم همین کاروان بی عرضه ای که جرات دادن یک پاسخ دندان شکن به آن افتضاح را نداشت و حتی نخواست که مسابقات آنها را کم رونق تر کند،موفق باشد!هنوز هم به این فکر میکنم که دعوای خانگی نه به همسایه مربوط است و نه به غریبه!» اما......

اما کار وقتی یکسره شد که دکتر سعیدلو،معاون رییس دولت دهم و رییس سازمان ورزش، بعد از کسب اولین مدال طلای قاره ای زنان ورزشکار وطنی،در اطلاعیه غرایی اعلام کردند که این طلا حاصل نگاه ویژه دولت جمهوری اسلامی به تمام ابعاد زندگی زنان در ایران است!

وقتی این سخنان در روزهای تصویب قانون آزادی بیشتر در تعدد زوجات،آمار چشمگیر افزایش زنان خیابانی،افزایش سن ازدواج در دختران،رواج پدیده ازدواج غیابی و البته مسایل ارث و دیه و.... بیان میشود،آدم دوست دارد از آزادی بیان حاکم بر فضای کشور سواستفاده کند و در دو کلام فریاد بزند:«مرسی اعتماد به نفس!»که البته شد چهار کلمه!دوکلمه حرف اضافه را میبخشند دیگر.نه؟!

پ.ن: این پست فمنیستی-ناسیونالیستی هم تقدیم به همه رفقای فمنیست.به شرطی که جنبه داشته باشند و بل نگیرند!

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1389ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 

سلام رفیق،حالت چطوره؟

نپرس چرا زود زود آپ میکنم؟از عوارض بیکاریه!این تازه ترین داستان منه.منتظر نظرتون هستم و البته امیدوارم که نقدهاتون بی تعارف و بی رحم باشن!

سررسید یک دیوانه

شنبه:

بو گرفته ام.بوی گند میدهم.کثافت از سر و روی روحم بالا میرود و من مغموم و دل شکسته به سیگارم پک میزنم.چه شد که اینطوری شد؟من که از اول کثافت نبودم،بودم؟از شکم مادرم که کثافت خارج نشدم،شدم؟(کثافت از مسیر دیگری خارج میشود.نه؟)پس چه شد که به اینجا رسیدم؟از کی حرکت در مسیر دردناک سقوط آزاد را آغاز کردم؟کودک که بودم،من هم روحی داشتم مثل همه بچه های دیگر.نه؟همان بچه هایی که عیسی گفته بود از ملکوت پدر ج.کشش هستند!سقوط من از کی شروع شد؟از روز اول که بو نمیدادم.میدادم؟چرا باید من سالم کارمند جزء باشم و باجگیر ها و رشوه خوارها ریاست کنند؟

یکشنبه:

هرچه فکر میکنم بی فایده است.اولین دروغ،اولین رشوه گیری،اولین ریا،اولین خ..ه مالی،اولین ک..کشی را کی انجام داده بودم که اینطور عجیب در روحم نهادینه شد و اجازه داد که به این راحتی بقیه را تحمل کنم؟چقدر روح من - همان روح پاکی که در ابتدا خداوند در کالبد خاکیم دمید! - با این سقوط دردناک همراه  و هم مسیر بود؟همراه بود که من«این»شدم!اگر نبود که جمع اضداد نابودم میکرد.نمیکرد؟خدا هم با آنهاست.با باجگیرها.پورسانتی ها.ده درصدیها.اگر نبود که وضع دنیا این نمیشد.اگر نبود که من،مردی 35 ساله،مجبور نبودم به کثافتی رشوه خوار،در حالتی نزدیک به خبردار،مودبانه گزارش کار تحویل بدهم و بعد که رسیدم خانه،های های گریه کنم!چرا من باید گریه کنم؟من،مردی با سلامت نفس.شما دلتان نمیسوزد؟اگر نمیسوزد آدم نیستید!چطور میتوان انسان بود و گریه یک مرد را - که به خاطر انهدام نفس خوبی ها و سقوط روح سرکشش گریه میکند - دید و تحمل و سکوت کرد؟چرا دنیا علیه کسانی است که ضعیفند و مریضند و دیوانه اند اما نادرست نیستند؟!

اه...لعنتی....قرصهایم هم که تمام شده اند!حوصله ندارم برای خرید دوباره یک مشت گچ بی مصرف و بی فایده تخمی!

دوشنبه:

آه مادر....کاشکی مرا نزاده بودی!دنیای به این پلشتی به کثافت تازه ای نیاز نداشت.چرا مرا به دنیا آوردی؟باید اشتباه دردناکت را اصلاح کنم.کمی جرات میخواهد و توان.همین و بس!درست است که کثافت،روحم را از خود انباشته کرده اما هنوز ترسو نشده ام!میتوانم.اما قبل از آن باید بفهمم چه شد که من  هم سقوط کردم؟مگر من در ابتدا یک بچه معصوم بیگناه نبودم؟مگر بزرگترها با خیره شدن به چشمهای من در پی یافتن معصومیت کودکی خود در آیینه روحم نبودند؟پس این سقوط لعنتی از کجا شروع شد؟به من نخندید.من یک دیوانه حقیرم.به کسی لطمه نمیزنم.گاز نمیگیرم.سنگ پرت نمیکنم.در کوچه و خیابان شورتم را پایین نمیکشم تا از تعجب مردها و جیغ خفیف زنها لذت ببرم.آدم حقیری مثل من،جنون حقیری هم دارد.من در جنون هم به عظمت نرسیده ام!

سه شنبه:

باید خودهیپنوتیزمی را شروع کنم.باید برگردم به کودکی.برگردم به معصومیت.برگردم به زمانی که خدا در روحم خانه داشت.باید ببینم اولین قدم برای رسیدن به لبه پرتگاه سقوط را کی و کجا برداشتم؟نمیتوانم.این قرصهای لعنتی نمیگذارند ریلکسیشن کنم.تا عضلاتم را شل میکنم،خوابم میبرد و میروم برای 2-3 ساعت دیگر!تقصیر این قرصهاست.دکترها هم که هیچ چیز نمیفهمند.قرص پشت قرص.خواب بعد خواب.میگویند خواب،خواب می آورد.راست میگویند.من امتحان کردم.البته نه حالا....حالا دیگر نمیتوانم بخوابم.کابوس نمیگذارد....کابوس لعنتی سقوط!.....از سرشب تا الهه صبح.به محض اینکه چشمهایم را روی هم میگذارم میبینمش!انگار منتظر من است.منتظر بسته شدن چشمانم.لعنتی....تنها کسی است که هرگز دیر نمیکند.همیشه سرقرار حاضر است......در کابوس لعنتی ام،همه اش در حال سقوطم.از یک ساختمان بلند کوفتی که نمیدانم کجاست و اصلا برای چه ساخته شده؟یک نفر باید جلوی ساخته شدن این ساختمانهای بلند را بگیرد!این همه زمین خدا بیکار و بی مصرف افتاده،بعد این دیوانه ها میروند طبقه روی طبقه میچینند!میخواهند به خدا نزدیک شوند.مثل همین برج میلاد خودمان که نوک تیزش زیر بغل خدا را قلقلک میدهد!بس است لعنتیها!اگر قرار بود انسان در جوار خدا بماند که هبوط نمیکرد.برگردید روی زمین دیوانه ها.....ک. خل ها!

چهارشنبه:

اولین سقوط من کی اتفاق افتاد؟نه،اینطوری نمیشود.باید ریشه ای تر جستجو کنم.کاش روح آدمی هم گوگل داشت!دو کلمه تایپ میکردی «اولین سقوط» و مینشستی برای خواندن دهها هزار سایت باز شده از خاطرات کودکیت،چند بعد از ظهر را حرام میکردی.با چشم خیس از جلوی مونیتور بلند میشدی و به زمین و زمان فحشهای چارواداری میدادی!اما حالا که خوب نگاه میکنم میبینم هیچ فایده ای هم نداشت.مردم که مثل من دیوانه نیستند و روزی 15 قرص رنگارنگ نمیخورند که دنبال اولین سقوطشان باشند یا اولین گامی که آنها را به لبه پرتگاه رساند!آنها زرنگند،باهوشند،میروند بجای این کارها دروغ میگویند،رشوه میگیرند،رشوه می دهند،کلاه سر هم میگذارند، پول در می آورند،ک. میکنند،ک. میدهند و حال میکنند!چرا نکنند آقا جان؟مگه همه مثل تو ک.خل اند؟!وانگهی برای کسی که در حال سقوط است،معلق بین زمین و هوا،چه فرقی میکند که دلیل این سقوط چه بوده؟کدام دیوانه ای در یکقدمی متلاشی شدن مغزش به دلایل فکر میکند؟؟!

پنج شنبه:

اولین گام من برای رسیدن به لبه پرتگاه چه بود؟آن بعد از ظهر کودکی که همه خواب بودند و من به دختر همسایه التماس میکردم که «آنجایش» را نشانم دهد؟آن روز که در بازی کودکانه خودم را چسباندم به ک.ن دخترعمو؟نه اینها که سقوط نیست،بچگی است.همه از این کارها میکنند!پس این سقوط وامانده از کجا شروع شد؟از اولین پک هیجان انگیز به سیگار؟اولین سرفه خشک آزار دهنده بعد از گیراندن اولین سیگاری؟اولین گیلاس عرق سگی؟نه.....خیلی باید عقب تر بروم......از اولین دروغ!

- نه!مامی بخدا من نبودم!من برنداشتم!حتماً کار شهرزاده!من سر یخچال نرفتم.اصلاخونه نبودم!

این سقوط لعنتی از یک ناخنک ساده به یخچال شروع شده؟باور نمیکنم!مگر من نبودم که در ابتدای جوانیم محکم ایستادم و به[اینجا متن دست نویس خوانده نمیشود،ظاهراًجای اشک دیوانه است.اما قاعدتا باید اسم کسی باشد!]گفتم:

- سردبیرمحترم.من رشوه نمیگیرم!

- این چه حرفی است آقای تهرانی؟رشوه چیست؟شما دارید زحمت میکشید،مینویسید،کسی هم در این مملکت خراب شده،قدر شمایان را نمیداند.این مردم با صمدبهرنگی و جلال آل احمد و صادق هدایت چه کردند که با شما بکنند؟یکی را در ارس خفه کردند و یکی را در سکوت دق دادند و آن دیگری هم که از دست این جماعت رجاله خودش را کشت و ادبیات را داغدار کرد!میخواهی قدر شما را بدانند؟فکر میکنید وقتی قلمتان خشکید - که با اینهمه حشیشی که شما میکشید اصلا دیر نخواهد بود! - کسی می آید بگوید ابوی خرت به چند؟این هدیه ناقابل فقط نوعی قدردانی از شماست!

- آقای عزیز.من رشوه نمیگیرم!نمیگیرم.مطلب فرمایشی شما را هم نمینویسم!رشوه نمیگیرم آقاجان.زور است؟خرم....الاغم....دیوثم....پدر سگم.....نفهمم.....هیچی حالیم نمیشود.......اما رشوه نمیگیرم!نمیتوانم.بلد نیستم!

- بیا برویم آقا.این پسره از خودراضی،دیوانه است!حشیش مخش را پکانده!انقدر نگیر که بمیری عوضی!فکر میکنی تونگیری،کس دیگری هم نمیگیرد؟!

- برو بیرون از اتاق من،ک. کش!

- پسره پرروی بی ادب. از همین الان اخراجی!برو بیرون آقا!

....پس چه شد؟آن روح پرشور کی مُرد که هیچکس به مجلس ختمش هم نیامد؟!

جمعه:

اولین سقوط من کی اتفاق افتاد؟بچه که بودم برای کارتن خوابهای گیر افتاده در برف گریه میکردم.اما بزرگتر که شدم فهمیدم که آدمها «استقلال درد» دارند!گه خورده که معتاد شده،افتاده گوشه خیابان!اصلا همه شان را باید بگیرند ببرند خالی کنند وسط اقیانوس!کی بود که فهمیدم آدمها استقلال درد دارند؟کی بود که حس کردم به من هیچ ربطی ندارد اگر همسایه ام - فقط چند قدم آنطرفتر - دارد داغان میشود؟!این سقوط نیست؟این که دیگر سکس نیست که بگوییم در جان و روح بشر خاکی لانه دارد و کاریش هم نمیشود کرد!مگر من نمیخواستم به حال خودم،مردمم و دنیا مفید و موثر باشم؟پس چه شد؟کجا رفت؟

من کپک زده ام آقا.خب معلوم است که کپک زده ام.هیچوقت برایتان پیش آمده که عازم سفری باشید و در روز عزیمت فراموش کنید داخل ظرف نانتان را نگاه کنید؟یک تکه نان ته ظرف باقی مانده و وقتی برمیگردید،دیگر نان نیست.مخمل سبزی است از کپک خالص.نان یک پارچه کپک است!آنقدر که از ظرف هم بدتان می آید.دلتان نمی آید دیگر در آن نان بگذارید.چرا باید اینطور بشودآقا؟مگر نان برکت خداوند نیست؟مگر خدا نباید از گندیده شدن برکتش رنج بکشد؟مگر انسان از نان - که قوت و خوراک اوست - کمتر است؟مگر خدا از هرفسادی بیزار نیست؟اما مرا باش!کدام خدا؟آیا خدایی ناظر بر تباهی انسان، - اشرف مخلوقاتش - وجود دارد؟اگر هست چرا سکوت کرده و بی اعتراض مشغول تماشای پروسه کپک زدن اوست؟با این وضع چه خاصیت دارد که ما فکر کنیم نیرویی قویتر و فراتر از ما وجود دارد و ناظر ماست؟این نیرو به چه درد من میخورد وقتی کپک اندک اندک سر و رویم را آکنده از خود میکند؟

همین روزها کار را یکسره میکنم.باور نمیکنید؟پیش خودتان میگویید سگی که پارس میکند،گاز نمیگیرد؟چی؟فقط لب و دهنم؟حالا میبینید....بگذار تا پیدا کنم اولین گام سقوطم را....میبینید.....

ادامه دارد...



+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1389ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
- ممد آقا رو میشناختی؟

- کدوم ممدآقا؟

- همون که سر خیابون لوازم خونگی فروشی داشت؟

- خب،آره.چی شده؟مُرد؟!

- نه بابا.لاتاری گرین کارت آمریکا رو برنده شده،داره جور میکنه برای رفتن!

- ای ای ای ای.......خوش به حالش.....!!

- آره دیگه.خدا بخواد آدم رو بغل کنه همینه دیگه.تا دیروز جواب سلامش رو هم نمیدادیم.سال دیگه همین موقع من و تو اینجاییم و اون تو لاس وگاس داره حال میکنه!

* * * * *

- مبارکت باشه مجید.اصلا فکر نمیکردم بعد از این همه سال دوری از درس و مشق،دانشگاه قبول بشی!مبارکت باشه مرد!

- قربونت برم عزیز.همون موقع هم اشتباه کردم که نرفتم دنبالش.فکر میکردم اگه برم دنبال کاسبی همه چیز درست میشه.اما دنیا عوض شده.دیگه با پول تنها نمیشه موفق بود!

- آفرین پسر.بزرگ شدیا.چه رشته خوبی هم قبول شدی!فکر نمیکردم روانشناسی دوست داشته باشی؟

- ای بابا.برای من فرقی نداشت ولی امتیاز روانشناسی خیلی بالاتر بود!

- امتیاز؟؟امتیاز چی؟مگه از طریق اداره کنکور دادی؟میخوای اضافه حقوق بگیری بلا؟؟

- نه بابا.اداره ما که از این عرضه ها نداره!

- پس چی؟

- بین خودمون میمونه؟

- آره داداش!حتما!راست بگوها.رفتی قاطی مرغها؟

- نه خره!سفارت استرالیا برای روانشناسها تسهیلات مهاجرتی گذاشته.با یه لیسانس روانشناسی میتونی راحت ویزا بگیری و بعدش هم ویژژژژژژژژژژژژژژ!

* * * * *

- شنیدی منصور خان اینا دارن برمیگردن؟

- برای همیشه؟چی شد؟اونا که میگفتن هیچ جا آلمان نمیشه؟!

- معلومه که نمیشه!میان یه سری بزنن و برگردن.مادرش مریضه دیگه،میاد برای سلام آخر!

- حالا باید دعوتشون کنیم؟

- ای وای!چی میگی مرد؟مگه میشه نکنیم؟؟

- باشه.فقط خیلی شلوغش نکن!

- همیشه از مرحله پرتی ها.یارو داره از اروپا میاد.فکر کردی هنوز همون منصوره که آب دماغش آویزون بود؟

- برای من همونه!من پسرخالشم.یادت رفته؟

- هر کی که هستی باش،منم دختر خالشم!فعلا که میبینی اون اروپاست و من و تو توی این خراب شده داریم سگ دو میزنیم!

- از کی تا حالا در رفتن و بی عرضگی شده ارزش؟یادت رفته که منصور از سربازی فرار کرد و قاچاقی رفت؟

- حالا هرچی!میبینی که الان زن آلمانی هم داره!

- داره که داره!زن آلمانی چه خریه مگه؟زن زنه دیگه!

- خدا از دلت بشنوه آقا مهدی!خدا از دلت بشنوه!

* * * * *

موفقیت چیه؟قبول شدن توی دانشگاه؟طرف برای وضع خودش،پیدا کردن کار بهتر،شادی دل پدر و مادر و ..... نرفته دانشگاه اما تا فهمیده فلان سفارتخونه داره برای فلان مدرک تسهیلات قائل میشه،بعد از سالها دوری از درس،چنان خرخونی کرده که دانشجو شده!

موفقیت چیه؟برنده شدن لاتاری گرین کارت و چشم دوختن به نگاه پر از حسادت و حسرت دیگران؟

با ما چکار کردن که رفتن رو به موندن ترجیح میدیم؟مگه اونجا چه فرش قرمزی برامون پهنه؟یعنی این ویرانه دیگه حتی ارزش بازسازی هم نداره؟هفت هزار سال فرهنگمون چی شد؟ر...یم توش؟کجای کاریم؟چکار داریم میکنیم؟پس ای ایران ای مرز پر گهرمون چی شد؟!من اگه برم،تو اگه بری،کی قراره بمونه و بجنگه و بسازه؟!

* * * * *

پ.ن1:بیچاره ملتی که فرار کردن رو موفقیت تعبیر میکنه! 

پ.ن2:بیچاره ما که چشم اندازمون هم سیاهه!!


+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1389ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
ای ابرمرد مشرقی! ای کوه!

ای نگهبان قدسی خورشید!

روشنایی آتش زرتشت!

یادگار صداقت جمشید!

ناجی سربلندی انسان!

ای تو پیغمبر،ای اهورایی!

ای برای تو این هیولاها،

همه کوکی،همه مقوایی!

با کتاب ترانه های من

نه قصیده،غزل سپاس توست!

مرد اسطوره ای شعر من،

مخمل قلب من لباس توست!

باکتاب پدر بزرگ من،

قصه رویش تباهی هاست!

قصه امتداد شب تا شب

قصه ممتد سیاهی هاست

دفتر کهنه پدر اما،

پر سوال و گلایه و تردید

حرف اگر هست حرف تنهایی

حرف آیا و حسرت وامید

با پدر آرزوی باغی بود

روی خاکی که شکل مردن داشت

بس که تن تشنه بود خاک من

پدرم شوق جان سپردن داشت

با من اما سبد سبد میوه

از درخت غرور باغستان

کوزه کوزه زلال نور و عشق

برای قلب تشنه انسان

با کتاب ترانه های من

نه قصیده،غزل سپاس توست

مرد اسطوره ای شعر من

مخمل قلب من لباس توست!

مشرقی مرد پاسدار شهر

معنی جاودانه اعجاز

خاک اگر خنده کرد و گندم داد

از تو بود ای بزرگ باران ساز!

به خاطر عشق و علاقه ام به امام خمینی(ره) معمولا سرزنش شنیدم.نه آدمی بودم که بخواهم از این عشق برای خودم نان و آب جور کنم و نه سروکارم با موافقان و دست اندرکاران نظام بوده که این حس را - اقلاً در ظاهر - با اونها به اشتراک بگذارم.دوستانم غالباً مسخره ام میکنند و بهم انگ مرتجع میچسبانند!اما چه باک که:من همان دم که وضو ساختو از چشمه عشق/چهار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست.و هنوز هم - علی رغم سرانجام نه چندان خوشایندی که انقلاب شکوهمند ایران پیدا کرده - عاشق امامم هستم!

چند روز قبل یک خانم ارمنی که از ارادت من به امام مطلع بود،تماس گرفت و گفت: فلانی میدونی من از امامت شفای پسرم رو گرفتم؟وقتی جویا شدم،فهمیدم که خانم نذر حرم امام کرده اند و البته جواب هم گرفتند!من شخصاً این طرز شفایافتن ها رو وابسته به حس و انرژی بیمار و اطرافیانش میدونم.فرقی هم نمیکند که شفا دهنده امام رضا باشد یا مجسمه بودا!اما این اتفاق بهانه بود تا دلم یاد او کند.از آن روز تصویر امام از جلوی چشمم کنار نمیرفت و دیشب بالاخره موفق شدم خوابشون رو ببینم و این خواب بهترین بهانه بود برای تولد این پست.....!

در خوابم امام را دیدم که به من نگاه میکردند.حرفی نزدند اما من میتونستم بشنوم چه میگویند؟یعنی حرف ایشان را بدون اینکه کلامی ردوبدل شود،میشنیدم که به من میگفتند:«نه پسر!تو هم عاشق نبودی!عاشق هرگز عشقش را در پستو پنهان نمیکنه و به خاطر حرف مردم اون رو در ذهن خودش زندانی نمیکنه!»و این پست عرض ارادت مجددی است به مقام مردی که هرگز شناخته نشد.نه از سوی آنانکه خود را دوست او نشان داده بودند - این حقیقت تلخ بعد از رحلتش بیش از همیشه رخ عیان کرد! - و نه از سوی آنهاییکه ناخواسته مقابلش قرار گرفتند!

پی نوشتها:

1- این ترانه از ایرج جنتی عطایی است.این رو گفتم که دوستان مثل پست عروسک،از ترانه ایراد وزن و عروضی نگیرند!

2- خوب میدانم که این ترانه برای چه کسی سروده شده.پس یادآوریم نکنید.من به شان نزول آن کاری ندارم و تقدیمش میکنم به مرشد و مرادم،حضرت امام خمینی(ره).

3- من به امام(ره) به عنوان یک عارف،ورای مسایل سیاسی احترام میگذارم و توقع دارم که نظرم - به عنوان یک عقیده - برای همه محترم باشد.(همانطوریکه من به همه نظرات احترام گذاشتم و میگذارم!)اما چون میدونم که ممکن است چه فرم کامنتهایی دریافت کنم،با عذرخواهی مجبورم نظرات احتمالیتون رو نشنوم.متاسفانه خیلی از آنهایی که ادعای دموکرات بودن دارند،فقط تا زمانی دموکراسی رو دوست دارند و به آن احترام میگذارند که نظرات دیگران عین نظرات آنها باشد!آنها از جمهوری اسلامی انتقاد میکنند که سانسورچی است و از نبود آزادی بیان مینالند اما باید خدا را شکر کنیم که قدرت دست آنها نیست،چون اگه بود روی جمهوری اسلامی حسابی سفید شده بود!حکایت آن چهارپاست و شاخ و البته لطف خدا به سایرین!

4- برای روشن شدن اذهان همه: شکی نیست که امام هم اشتباهاتی داشتند که البته عموماً در زمینه سیاست بوده اند.اما ما داریم از انسان غیر معصومی حرف میزنیم که موجودی است ممکن الخطا.از طرفی کدام رهبر بی اشتباه را سراغ دارید؟مگر گاندی،جواهر لعل نهرو،لوترکینگ و حتی کندی اشتباه نداشتند؟

5- من عاشق مردی هستم که اوریانای کبیر،که مخالف هرگونه ممنوعیتی برای زنان بود برای مصاحبه با او محجبه شد و با وجود این بازخورد منفی غیرقابل انکار،بعد از مصاحبه با او در یک جمله گفت:امروز قدرت انسان را دیدم!مردی که میتواند جهان را تکان دهد!برای این عشق نه دلیل میخواهم و نه - خدای ناکرده - پاداش.فقط افسوس میخورم به حال آرمانهای زیبای او که بعد از رحلتش.......!

6- من عاشق مجتهد روشنفکری هستم که با وجود رشد در حال و هوای حوزه های 100سال پیش،شجاعانه موسیقی،شطرنج و .....را آزاد میکند و تکفیر میشود و مظلومانه سکوت میکند.چون در پی آزادی دادن به مردمش است.

7- من عاشق مردی هستم که جنگ در راه عقیده را - به درست و غلط بودن آن عقیده کاری نداریم! - وظیفه میداند و میگوید:جنگ برکات زیادی برای ما داشت!

8- من عاشق مردی هستم که حکم به قتل نویسنده ای میدهد که به مقدساتش توهین کرده اما هرگز نیرویی را برای اجرای این حکم بسیج نمیکند.

9- من عاشق مردی هستم که در هنگام ورود به کشورش و در حالیکه 5 میلیون مستقبل در انتظارش هستند،میگوید هیچ احساسی ندارم و ثابت میکند که برای رسیدن به مقام قیام نکرده.تا پایان عمر ساده زیست و هرگز فرزندانش را وارد دولت نساخت.برای خودش جانشینی تعیین نکرد و تا انتهای عمر ش هم درخانه اجاره ای زیست!

10- من عاشق مردی هستم که در معنای واقعی کلمه مرد بود و ایمان دارم که اگر او با نوشیدن آن جام زهر رفتن را برنمیگزید،ایران ما اکنون چنین روزهایی را به خود نمیدید و برای این عشق از احدی اجازه نمیخواهم!

11- من عاشق روح خدا هستم.عارفی که روح خدا را در نام و جان خود به یادگار داشت و در پایان:یا روح الله نگاهی به من گاهی.....!روزها میگذرند،حادثه ها می آیند/انتظار فرج از نیمه خرداد کشم!


+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1389ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 

سلام رفقا،حالتون چطوره؟

مدتها بود به این فکر میکردم که آدمها چرا مینویسند؟چرا دست به قلم میشویم و برای خواننده نامعلومی که نمیدانیم کیست مینویسیم؟هدفمان از این کار چیست؟اصلاح افراد و آموزش به آنها؟(به ماچه مربوط؟مگر ما معلم و مصلح اجتماعی هستیم؟)اصلاح جامعه؟(مگر نمیدانیم آنکه تصمیم میگیرد تره ای هم برای نوشته ها و نظرات و آرای ما خرد نمیکند؟)تخلیه خود؟(چرا نمیرویم فریاد بزنیم؟آواز بخوانیم؟به در و دیوار فحش بدهیم و به شیشه مشت بکوبیم؟)ابراز وجود و اظهار فضل؟(مگرعقده داریم؟و اگر واقعا دلیل این است چرا نرویم خودمان را اصلاح و درمان کنیم؟)......واقعاً چرا مینویسیم؟

راستش را بخواهید هرچه فکر کردم،هیچ جوابی برای این سوالات پیدا نکردم.اما از آنجاییکه شخصاً اعتقاد دارم خداوند هرگز کسی که واقعاً در طلب یک چیز(هرچیز که میخواهد باشد،حتی بد!)باشد را،مایوس نمیکند،در کتابی که این شبها مشغول خواندن مجددش هستم،به جملاتی برخوردم که به قول رفقا اصل جنس است!بد ندیدم که این چند جمله را با شما شریک شوم تا بلکه بفهمیم چرا هرکدام برای خود (برای همکارانم:در کنار تمام تریبونهایی که برای نوشتن داریم!)یک وبلاگ هم زده ایم و گاهی آپش میکنیم؟

کتاب مجموعه داستانی جذاب از میلان کوندرا داستان نویس معاصر چک است به نام:«کتاب،خنده،فراموشی».این جملات از داستان نامه های گم شده انتخاب شده است:

......

.....از او پرسیدم چه مینویسد؟

داستان زندگی اش را مینوشت.داستان مردی را که سه روز در دریا شنا کرد،در برابر مرگ ایستاد،قدرت خوابیدن را [برای تمام عمر!] از دست داد،اما توان زیستن را حفظ کرد.

- برای بچه هایتان مینویسید؟یک تاریخچه خانوادگی است؟

خنده تلخی کرد :« بچه هایم ذره ای اهمیت نمیدهند.میخواهم آنها را به صورت کتاب منتشر کنم.فکر کنم برای بسیاری از مردم سودمند خواهد بود.»

گفتگویم با راننده ناگهان بینشی درباره ماهیت دلمشغولیهای یک نویسنده به من داد.به این دلیل مینویسیم که بچه هایمان اهمیت نمیدهند.به آدمهای ناشناس رو می آوریم،زیرا وقتی با همسرمان حرف میزنیم،گوشهایش را میبندد!

شاید فکر کنید که راننده تاکسی جنون نوشتن داشته است.اجازه بفرمایید اصطلاحهایمان را بروشنی تعریف کنیم.زنی که روزی یک نامه عاشقانه برای معشوق خود مینویسد،جنون نوشتن ندارد،فقط زنی عاشق است.اما دوست من که نامه های عاشقانه اش را زیراکس میکند تا شاید روزی بتواند آنها را چاپ کند،جنون نوشتن دارد.شوق نامه نویسی،خاطره نویسی یا نوشتن تاریخچه خانوادگی جنون نوشتن نیست،شوق نوشتن برای یافتن خوانندگان ناشناس جنون نوشتن است.در این معنا راننده تاکسی و گوته در شور و برانگیختگی واحدی باهم شریکند.آنچه گوته را از راننده تاکسی متمایز میکند نتیجه آن شور و برانگیختگی است نه خود آن!....این فقدان محتوا،این پوچی و بیهودگی است که به محرکی که اورابه سمت نوشتن میراند نیرو میدهد!........

.........

بخش آمده در براکت اضافات من است برای توضیح بیشتر!

اولین داستانی که در این وبلاگ گذاشته بودم«پس کی خاکم میکنی؟!» بود.دیروز دوست فیلمسازی نیازمند فایل متنی این قصه بود و چون آدرس وبلاگم را نداشت مجبور به سرچ این تیتر در گوگل شد.نتیجه بسیار جالب بود.هفت وبلاگ و سایت این داستان را بدون هیچ کم و کاستی(جالب اینکه حتی اشتباه تایپی قصه در وبلاگ من هم عیناً در تمام آنها تکرار شده بود!حضرات حتی به خودشان زحمت غلط گیری هم نداده بودند!)و البته بدون ذکر اسم نویسنده کار کرده بودند و جالب تر اینکه یکی از آنها در توضیح پست تازه اش نوشته بود:

.....وقتی این قصه را مینوشتم(!!!!!)اوضاع روحی مناسبی نداشتم و.......!

عزیز من،جان من،قصه آدم را میدزدید،به درک!دیگر چرا به آدم انگ روان نژندی میزنید؟!خوب است من هم مثل مهران مدیری این بالا بنویسم:«جون من،جون من،جون من،کپی نکن.اگه کردی هم انگ نچسبون!؟!»آن وقت دلت میسوزد؟

نتیجه اخلاقی:

در ایران یک عده قلیلی جنون نوشتن دارند و یک عده کثیرتری جنون دزدی!حالا اگر کسی برای حفظ اثرش جون خودش یا مامانش را انداخت وسط،جسته است وگرنه ممکن است بجای روانیها ببرندش امین آباد و خلاص!



+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1389ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
سلام رفقا،حالتون چطوره؟

امروز تولدمه!سی و پنج ساله شدم!دیگه کم کم وقت رفتنه!دنبال یه قبر دو نبش خوب و ارزون میگردم،شما سراغ ندارین؟! برای نسل من،اونایی که جنگ رو با گوشت و خونشون حس کردن،35 سال اندازه یک عمره!وقتی عادت کنی که بچه های 13 ساله رو زیر تانک ببینی،35 ساله یعنی کسی که باید 7 تا کفن هم پوسونده باشه و تا حالا شانسی از دست عزراییل در رفته!حیف.....حیف که جنگ تموم شد تا مطمئن بشیم مرگمون هم بی ثمر،تکراری و در بستر خواهد بود!دیگه نمیتونیم اگر خوب زندگی نکردیم،حداقل خوب و قشنگ بمیریم!حالا مجبوریم زشت زندگی کنیم و زشت تر بمیریم!

چند سال قبل توی غسالخونه جسد پیرمردی رو در حال حمام پایانی(!)دیدم.بدنش پر از خالکوبی بود.عکس یک زن زیبا رو پشت خودش خالکوبی کرده بود و روی دستش نوشته بود سلطان قلبم مادر.خلاصه معلوم بود که از اون لاتهای قدیمی بوده.از اونایی که شیشه مشروب به دست،خیابون رو میبستن و پلیس هم نمیتونست کاری بکنه!از اونایی که هرشب بغل یه زن خوابیدن و ته هرکاری که بهشون لذت میداده رو در آوردن!اما عکس زنی که پشت رفیقمون خالکوبی شده بود یه سالک بزرگ و زشت داشت!درست وسط صورتش یه زخم چرکین زشت بود!اون سالک اثر زخم بستری بود که پیرمرد در روزهای پایانی عمر اسیرش شده بود!آره،انگار پیرمرده روزها ناتوان از یه تکون خوردن ساده،توی بسترش افتاده بوده و کسی نبوده(یا برای کسی مهم نبوده!) که جابجاش کنه!آقای مرده شوی هم با بینی بسته میشستش،معلوم بود که بوی عفونت اذیتش میکنه و دنبال اینه که سر و ته کار رو هم بیاره و بره سراغ مشتری بعدی!در جا اشکم دراومد. و علنی گریه کردم و هرگز نتونستم اون صحنه رو از جلوی چشمم دور کنم.شبهای زیادی خواب این صحنه رو دیدم و میبینم!کابوس تلخیه!کابوس زشت مُردن!

آدمها تا وقتی به 30 نرسیدن،توی روز تولدشون شاد میشن و جشن میگیرن.کیکی و کادویی و تولدت مبارکی و  دستی و رقصی و ......،اما وقتی از 30 میزنی بالاتر روز تولدت برات مثل یه چماق بلنده و کلفته که انگار توی کهریزک داره میره توی......!چیزه،میره توی سرت!یعنی میخوره توی سرت!دیگه نه حوصله ای برای جشن و رقص و دست هست،نه کسی برات کادو میگیره و نه کسی قراره سورپرایزت کنه.(مخصوصا وقتی مجرد باشی،چون زن و شوهرها یا دوست دختر و دوست پسرها گاهی برای خالی نبودن عریضه و لوس بازی از این کارا میکنن!)

از سی که میری بالاتر دیگه کلمه جشن تولد،عبارت گنگ و نامفهومیه!جشن؟جشن برای چی؟برای نزدیکتر شدنت به پایان محتومی که هیچ گریزی ازش نیست؟جشن برای سالهای قشنگی که حروم شدن و رفتن،بدون اینکه هیچ کار مهمی کرده باشی؟جشن برای پیرتر شدن و به تبعش به نیستی نزدیکتر شدن و کم توان تر شدن پدر و مادری که تنها کسانی هستند که تورو برای خودت دوست دارن،نه برای قلمت،نه برای پستت،نه برای کارت یا قیافه و تیپت؟(اونایی رو میگم که اینا رو دارن ها،حالا محمدرضا میاد گیر میده و میگه به توچه؟توکه نه قلم داری،نه پست و نه تیپ و قیافه!)

بالزاک یه کتاب بسیار خوب داره به اسم «زن سی ساله».ایشون توی حرفهاشون در مورد انتخاب این نام گفته که سی سالگی برای خانمها یه سن خاصه!سنی که به اونها میگه دوران جوانی کم کم در حال پایانه و این وادارشون میکنه که زندگی رو جدی بگیرن،از لحظاتشون استفاده کنن و به پارتنرشون «کمتر» خیانت کنن!بالزاک این سن رو برای مردها 40 سالگی اعلام کرده و دلیلش رو یلخی تر و بیخیال تر بودن مردها دونسته که کمتر به ظاهر خودشون اهمیت میدن و کمتر میشه که برای سفید شدن موهاشون و اضافه شدن چروک صورتشون گریه کنن!اما یا اون اشتباه میکنه و یا مردونگی من - زبونم لال،روم به دیوار - یه ایراداتی داره!چون منی که هیچوقت دنبال اهمیت دادن به ظاهرم نبودم،دو،سه ساله که روز تولدم غمگین و دپرس و عصبی میشم!اونقدر عصبی که وقتی مادر عزیزتر از جانم سر میز صبحانه بهم تبریک گفت،اول مات و مبهوت نگاهش کردم و بعد سرش داد زدم!(غلط کردم!)

35 سال رفت!چند سال مونده؟5؟10؟15؟20؟25؟30؟35؟فوق فوقش چنده؟مگه قراره بیشتر از 70 عمر کنیم؟وای خدا،نصفش رفت و بقیه اش هم - حداقل - به همین سرعت میره!من هنوز هیچکار نکردم!من همونم که یه روز میخواستم خورشید رو با دست بگیرم!هنوز نزدیکش هم نشدم!هنوز به سمتش حرکت هم نکردم!توی دنیا چندتا گل هست؟من چندتاش رو بو کردم؟چندتا جای خوب و باحال هست که ندیدم؟برای دنیای اطرافم کاری نکردم!برای جامعه ام،برای مردمم!خیلی زوده برای نصف شدن عمرم!خیلی زوده........!تازه این بخشی که رفته دوره توانمندی بوده!هنوز ناتوانیها از راه نرسیدن!من توی دوران تواناییم چه کردم که در ناتوانیهام بکنم؟!

خلاصه اینکه این یکی از بدترین تولدهای عمرمه که البته یه دلیل خصوصی هم داره، ولی چون من مثل بعضیها(!) دهن لق نیستم که هرچی میشه رو بیام اینجا جار بزنم،بیانش نمیکنم!ولی از من به شما نصیحت تا اونجاکه میتونین سعی کنین 35 ساله نشین که اصلا حس خوبی نداره!!

* * * * *

دنیای این روزای من،هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا میکنیم،دنیا عجب جایی شده!

هرشب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه رو با شمع روشن میکنم.......!!


+ نوشته شده در  هشتم آبان 1389ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط شاهين تهراني | 

سلام رفقا،حالتون چطوره؟

تا حالا دیدین وسط یه عروسی،یه بابایی ساکت و صامت نشسته باشه گوشه مجلس و به رقص بقیه نگاه کنه؟اینجور آدمها منتظر یه تعارف خشک و خالین!تا یکی بیاد جلو و بهشون بگه:«آقا - یا خانم - فلانی،شما چرا تشریف نمیارین وسط؟!»دیگه نمیشه جلوشون رو گرفت!طرف تا لحظه خداحافظی مشغول تکون دادن خودشه!حکایت منم یه چیزی تو همین مایه هاست!انگار منتظر بودم یکی بگه آقا شما نمیخوای یکی از داستانهای جدیدت رو بذاری اینجا،تا همه کاغذهای قدیم و جدیدم رو ردیف کنم و دنبال یه قصه آبرومند بگردم!قصه ای که خیلی تلخ نباشه و روان پریشی نویسنده اش رو جار نزنه.....!پس ازت ممنونم لیلا جون که با تعارفت بالاخره این فرصت رو بهم دادی......




مژدگونی


توی فضایی که معمولاً فقط یک نفر جا میشه،به همدیگه پیچیده بودن.جا کم بود،پاهای این توی سینه اون بود و صورت اون کف پای این.می شه گفت به هم تنیده بودن!درهم اما مجزا....
بین دو قلوها همیشه ارتباطی هست که هیچکس نمیدونه چطوریه؟باهم حرف میزنن بدون اینکه لبهاشون تکون بخوره.بهتره بگیم باهم فکر میکنن.یه جور تله پاتی!یه جور ذهن مرتبط!یه جور انرژی مرموز......
جای همدیگه رو تنگ کرده بودن.نمیشه گفت کدوم جای اون یکی رو تنگ کرده بود اما به هرحال جا کم بود دیگه!با این وجود همدیگه رو به شدت دوست داشتن و ارتباط قشنگی باهم برقرار میکردن.....
- ببخش که جات رو تنگ کردما....
- این چه حرفیه؟کی میدونه؟شاید این منم که جای تورو تنگ کردم!
- بذار این چند هفته هم بگذره،بذار از این قفس گرم خلاص بشیم، وضعمون خیلی بهتر میشه!بیرون که رفتیم خودم نوکریت رو میکنم!
- ای بابا!این حرفا چیه؟تو برادر منی،عزیز منی،سرور منی.....
- داداش جون؟به نظرت اون بیرون چه خبره؟
- نمیدونم!چی بگم؟فقط میدونم که خیلی بهتر از اینجاست.اونجا اونقدر بزرگ هست که لازم نباشه اینطوری تو هم بلولیم و جای هم رو تنگ کنیم!اونقدر زیباست،اونقدر قشنگه که وقتی چشممون بهش میافته،دیگه دوست نداریم به جای دیگه ای نگاه کنیم!
- گرم هم هست؟
- گرم؟!گرمتر از اینجا.....دوست داشتنی تر از اینجا.......قشنگتر از اینجا.....
- واقعاً؟پس این چند هفته کی تموم میشه؟آخه تا کی باید اینجا بمونیم؟

*   *   *   *   *

- خانم محترم،من که به شما دروغ نمیگم!سونوگرافی اینطوری نشون میده.واضح و شفافه.جای شکی هم نیست اما اگر حرف من براتون ملاک نیست میتونین از یه پزشک دیگه هم سوال کنین!
- نه آقای دکتر!نقل این حرفا نیست.حرف شما واسه ما سنده،اما......آخه باورش مشکله.حالا چکار باید بکنم؟
- چی رو چیکار کنین خانوم؟همون دستورهایی که دادم رو ادامه بدین.اتفاق خاصی نیافتاده.تا حالا فکر میکردین یه بچه توی راهه،حالا بدونین که دوتا مهمون داره براتون میرسه!!
- آخه نمیشه!....دوتا؟!.....آخه......
- من که از حرفهای شما سر در نمیارم.چرا نمیشه؟مگه شما اولین زائویی هستین که دو قلو میاره؟!
- نه!اولیش که نیستم...........اما.........

*   *   *   *   *

- چته زن؟دیگه چه مرگته؟اینقدر دکتر دکتر کردی،از مهندس پول قرض کردم فرستادمت دکتر!دیگه چته؟
- هیچی!
- پس چرا قنبرک زدی اون گوشه؟پاشو یه چایی برای من بریز که باهاس برم!
- محموت؟یه چیزی بگم؟
- هان؟چته؟باز چیزی شده؟زهرا خانوم زر زده؟این پدرسگ هم دست از سر ما برنمیداره ها.خب بهش میگفتی الان نداریم،آخرماه کرایه هردو برج رو با هم میدیم......!
- نه بابا!زهرا خانوم حرفی نزده بنده خدا......فقط........فقط........
- هان؟فقط چی؟چرا لالمونی گرفتی؟بنال ببینم چته؟!
- میدونی محموت؟من.....من......من دو قلو حامله ام!!!
- چی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!کی گفته؟؟!!
- دکتر گفت.از روی اون عکسه که از شکمم انداختن نگاه کرد و گفت!مطمئن مطمئن بود!!
- نه!!باور نمیکنم........ای خدا.......این دیگه چه بدبختی بزگیه که سرم آوردی؟!من توی خرج خودمون دوتا موندم.گفتی بچه که بیاد خرجش رو خدا میده....حالا چی؟بازم خدا میده؟.....دوتا؟باهم؟؟.........از کجا بیارم؟......برم دزدی؟.........ای خدا........حالا تو چته؟.....تو چرا آبغوره میگیری؟.باید یه فکری بکنیم،گریه که نشد کار......نمیشه یکیشون رو بندازیم؟!
- نه بابا محموت خان!چی میگی شما؟!بعدشم الان 5 ماهه!مگه میشه؟گناه داره!جواب خدا رو چی بدیم؟!

*   *   *   *   *

- چیه محمود آقا؟چرا اینقدر درهم برهمی؟
- جی بگم مهندس!بدبختی بخواد بیاد جفت جفت میاد دیگه.....!
- یعنی چی؟چی شده مگه؟راستی زنت رو بردی دکتر؟
بردمش سهراب خان!خدا از آقایی کمت نکنه!....اگه شما نبودی که نمیتونستم ببرمش..هرچی داریم از لطف شماست!
- این حرفها چیه مرد؟....سهراب خان کیه؟.......همه رو از خدا داری!...بشر لازم و ملزوم همدیگه است!خب تو هم در عوض هر روز کفشهای من رو مجانی واکس میزنی!....این به اون در........بی حساب!
- من نوکرتم سهراب خان!شما نبودی توی این شهر دراندرشت کی میذاشت جلوی خونه اش بساط و جعبه واکسم رو پهن کنم؟!اینطوری نگو که آب میشم و میرم تو جوب!!
- بسه دیگه!نمیخوای به من بگی چی شده؟امروز محمود همیشه ما نیستی......چته؟
- چی بگم مهندس!؟زنه رو دیروز فرستادم دکتر.......نمیدونم چیچی برافی کرده....
- سونو گرافی؟؟
- آره!آی قربون دهنت!همین کوفتی!عکس رو که دیده گفته دوقلو حامله است!
- به به! مبارکه!ای بابا.....پس چته؟چرا ناراحتی؟.............محمود؟!چرا گریه میکنی خرس گنده؟زشته مرد!خجالت بکش!عیبه!مردم نگات میکنن.....اشکتو پاک کن......
- آخه سهراب خان.....از کجا بیارم؟این جعبه واکس ک..ی مگه روزی چقدر نون در میاره؟...از کجا بیارم؟....کی خرجشون رو بده؟.......من توی خرج خودم وزنم موندم سهراب خان.....
- ای بابا!خدابزرگه محمود آقا........هر آن کس که دندان دهد نان دهد........ایمانت رو به این زودی از دست دادی؟
- مگه من روزی چندتا کفش واکس میزنم؟چقدر در میارم مگه؟....شیر هر قوطی خدا تومن.....دکتر و دوا و درد و بی درمون....وای!!!!!از کجا بیارم خدا؟؟؟

*   *   *   *   *

- ببین زهرا خانوم.....یه ذره انصاف داشته باش.....آخه سر سیاه زمستون ما کجا بریم با این شکم؟!
- به من چه؟اون وقتی که زیر شوهر گدا گشنت میخوابیدی باید فکرشو میکردی!قراردادمون دو ماه و نیمه که تموم شده،دو ماهه که اجاره ندادین!به خیالت من قارونم؟منم خرج 4 تا بچه یتیمم رو از این سگدونی در میارم دیگه!تا آخر این هفته باید تخلیه کنین.این حرف آخرمه.بیخود ننه من غریبم بازی هم در نیارین که من خودم آخر همه غریبام!از این بازیها هم زیاد دیدم.
- زهرا خانوم تورو خدا....آخه وقتی محمود آقا بیاد چطوری بهش بگم که باید خونه رو خالی کنیم؟
- خودم میام بهش میگم!....اینجا کاروانسرای صلواتی نیست که!حرف آخر اینه:تا آخر این هفته وقت دارین.اول هفته بعد اگه نرفته بودید اثاثتون وسط کوچه است!

*   *   *   *   *

- داداش جون؟به نظرت مامان و بابامون آدمای خوبی هستن؟
- آره داداشی!خوب و مهربون و شاد!میدونی اونا الان منتظر مان و برای به دنیا اومدنمون لحظه شماری میکنن....
- دوستمون دارن؟
- خیلی....خیلی....جونشون در میره واسمون.........الانم دارن دنبال وسایل ما میگردن که بخرن.......آخه میدونی؟یه دفعه دو بار بابا و مامان شدن دردسر داره!باید از هر وسیله یه جفت بخرن....یه جفت پستونک....یه جفت لباس یک شکل....وای خدا.....چقدر عالی......
- یعنی تا حالا فهمیدن که ما دوتا هستیم؟
- فکرکنم فهمیده باشن.حتماً مامان کلی مژدگونی گرفته تا به بابا بگه که ما دو نفریم!نه؟
- حتماً!خداجون....پس این چند هفته کی تموم میشه؟!

*   *   *   *   *

- الو.....آزمایشگاه پارسیان؟.....سلام.....
- سلام بفرمایید.
- من مهندس سهراب امینی هستم.میخواستم بدونم جواب آزمایشم رو میتونم تلفنی سوال کنم؟
- بله ....چند لحظه لطفاً.....
- خواهش میکنم....منتظر میمونم.
- ............

- .............
- الو آقای مهندس؟
- بفرمایید.
- اینطور که آزمایش شما نشون میده اسپرمهاتون کم کار،کم تعداد و کند هستن!درصد موفقیت بارداری همسرتون زیر 5 درصده!
- ............

پاییز 83

این داستان تقریبا قدیمی رو اخیرا باز نویسی کردم و حاصلش چیزی شد که دیدید!دوست دارم نظرتون رو بدونم......بی رحم نظر بدین لطفاً!

+ نوشته شده در  سوم آبان 1389ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني |